که تو تنهای تنهایی
نه همدردی در این دوران
نه غمخواری
نه فرزندی دگر در این جهان داری
که اولاد جوانت را
به جرم دین و دینداری
به پای دارها بردند
و مادر های بسیاری
چو تو در هجر فرزندان خود ماندند
هزاران حق ایتام فقیر و کودک این سرزمین خوردند
هزاران کودک و پیر و جوان
از این زمین راندند
و اینک بر سر بی سقف تو
گلهای آتشبار میبارند
بیا دیگر که وقت اندکی مانده
ظالمان در راه اینجایند
............................................
دو چشمش پر ز خون گشته
مسیر اشکها بر گونه هایش خشک گردیده
دو دست از خشم لرزانند
تفنگ کهنه فرزند خود را دست میگیرد
و همراه طنینی جزم میگوید:
" نمی آیم
که هرگز رفتن پر کینه جایز نیست
چه کس گفته
که فرزندی دگر در این جهانم نیست
تمام کودکان این زمین فرزند من هستند
وگر من هم روم زینجا
چه کس در جای فرزندان خونینم
تغاس ظالمان پست و بیدین را
به دست پر ز خون و ننگ آنها
باز خواهد داد
که خون را قیمتی جز خون نمی شاید
نه...من هرگز نمی آیم
که تا این غاصبان را از زمین خویش
با هزاران ننگ در رانم
نمی آیم
که تا پایان خونم را
به خاک این زمین سایم
پس از من نیز صدها مادری چون من
راه منرا پیش می آیند
تا نابودی دشمن
که خون همواره بر شمشیر پیروز است" .......