دلم ميخواهد
تمام جانم را فرياد سازم
و بر سر اين روزگار بكوبم
اما افسوس...
مدتهاست كه حنجره ام را
در قربانگاه افسردگي
به دار سكوت آويخته ام
بوی تاریکی شبهای فراقم میداد
هر گل ناز دگر بعد از تو
پشت بی مهری اسحاب فراق
ناشکفته ز غمش جان میداد
و درین تنهایی
سبزی عشق به زردی گروید
اثر گرمی دستان تو هم
روی دستان ضعیفم یخ بست
و همان سایه بی عشق سیاه
بر دل نازک من فرش افکند
عشق در کنج وجودم پژمرد
نا امیدی دل منرا افشرد
و اجل...
همچنان خیره به من بی تمییز
و تو رفتی و پس از تو همه چیز...
او را در آغوش سرد خود پناه ده
که از هیچ آغوش گرمی بهره نجست
و برایش مامنی ساز تا در آن
به تنهایی از تمام مرگ لذت ببرد
که او به تنهایی خو کرده بود
و از زندگی جز تلخی ندید
که قربانی فرهنگی مسموم بود