آرامشيست
كه از تعلق به رنگها
ميكاهد ...
تنهاترين مرد

سي سال گذشت
در شعله هاي شمع
خاطرات كهنه را مرور ميكنم
تولد: خاطرات گنگ، دگرگوني
كودكي: جنگ، آوارگي، غربت، محروميت
مدرسه: سرهاي تراشيده، جورابهاي سفيد، سطل، آتش، پاچه هاي پاره
نوجواني: بلوغ، احكام، رساله، يك دنيا پرسش بي پاسخ
جواني: خفقان، كميته، بازداشت، تعهد، ترس
دانشگاه: جستجو، سياست، شور، تحول، اميد، روزنامه
ازدواج: تغيير، فشار زندگي، اقتصاد، كار كار كار؟!
اما بعد: سركوب، انفعال، ياس، رجعت !!!
و دردي ناگفتي كه بر سراسر خاطراتم سايه افكنده...
ديگر نفسم ياراي كشتن شعله هاي شمع را ندارد...
من پيرتر شده ام
کاش میدانستی
زشتی چهره من
حاصل تلخ طلسمیست که بگشودن آن
جز به عشق تو و دلدادگیت
ممکن نیست
دلبر:
کاش میدانستی
چهره خسته تو
هیچگاه در نظرم زشت نبود
تندی خوی تو بود
که مرا می آزرد
تنهاترین مرد