کودک درونم را سالهاست
که به فریب خرید بازیچه ای
خوابانده ام
وای به روزی که برخیزد
و بازیچه اش را طلب کند
تنهاترین مرد
فاصله تا تو
يک نگاهست. بارانی
و اين خود معبريست طولانی
که از دهشت
او را عابری نخواهد بود
مگر دست خسته ام
که او نيز در ابتدا بازمانده ايست
انتظار دست صافی
مگر مساعدتی
....
اينک تو ای عشق
ای پاکی زلال
ياريش گردان
.....
دستت را به من بده
تنهاترين مرد
دلم تنگ است
برای شادمانیهای یکرنگت
دلم تنگ است
برای خواستن بی مصلحت بینی
برای دوستی بی آز و بی منت
دلم تنگ است
برای آرزوهای عجیب و بی سرانجامت
دلم تنگ است
برای بی خیالیها
برای بازی شیرین و زیبایت
دلم تنگ است
... ... ... ...
دلم تنگ است و مالامال از غمها
دگر جایی برای شادی و لبخند باقی نیست
کمر در زیر این بار عظیم زندگی
ناراست گردیده
دگر حتی تمنایی ز بخت و عمر باقی نیست
... ... ... ...
دلم تنگ است
فضای خواهشش را
ترس از آینده و افسوس بگذشته
به حصر خود درآورده
و اینک چیست
جز بگذشته آینده و آتی بگذشته
و من اکنون و هر اکنون دیگر هم
دلم تنگ است
تنهاترین مرد

هرچند نفسم را
مدیون توام
اما...
مرا ببخش که
به آرامش خاطرت غبطه میخورم
هرچند فرصت حضورم را
مدیون توام
اما...
مرا ببخش که
به غروب عاشقانه ات غبطه میخورم
ای اسطوره گمنام
مرا ببخش که
به رستگاریت غبطه میخورم
تنهاترین مرد

چهره ات...
نقشینه مشقت زندگیست
و تو...
بی نگرانی میخندی
تنهاترین مرد