تبليغاتX
تنهاترين مرد
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384
روح آشفته
آه... روحم آشفته است

آرامش میخواهم

پریشانی در کلماتم نیز جاریست

نوشته هایم آیینه دق شده اند

نیاز به تحول دارم

یک نگاه. یک حادثه...یک عشق

نمی دانم...

کاش تو اینجا بودی

اما نه...میترسم

میترسم لذت بوسیدنت اسیرم کند

خسته ام

دیگر نمیتوانم

کلمات هم ناسازگاری میکنند

چقدر تنهایم

چقدر غمگینم

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 9:8 توسط تنهاترین مرد.
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384
پوست اندازی
دیگر نمیتوانم

در حال خفه شدنم

قلبم به سختی زیر این فشار میتپد

و سینه ام فضایی برای انبساط تنفسی ندارد

باید از همان ابتدا پوست می انداختم

نباید تحمل میکردم

فکر میکردم گذر زمان اوضاع را بهتر میکند

اما اشتباه کردم

هر چه گذشت این پوست ضخیمتر و سخت تر شد

آنقدر ضخیم شده که دیگر نمیتوانم آنرا بشکافم

حتی نمیتوانم رشد کنم

تمام آن سختی ها نشانه بود

نشانه فرا رسیدن زمان پوست اندازی

نشانه لزوم تحول

اما من...

احمقانه به امید بهبود با آنها مدارا کردم

سازش لایه لایه روی پوستم انباشته شده

و نفسم را بریده

دیگر صدایم را هم کسی نمیشنود

باید دوباره سعی کنم

این آخرین رمق است...

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 12:58 توسط تنهاترین مرد.
پنجشنبه بیستم مرداد 1384
سایه
من سایه بودم

آری تنها یک سایه

که در حضور تو و پرتو نورانی عشقت

موجودیت میافت

اما تو...

حضور این سایه تیره را

در کنارت برنتافتی

و دریچه تلالو عشقت را برویم بستی

ومن اکنون

در میان این همه تاریکی گم شده ام

تنهاترین مرد

تقدیم به وبلاگ سایه های شب

+ نوشته شده در 12:3 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه شانزدهم مرداد 1384
کمی مرگ
تنها میخواهم کمی بمیرم

دیشب در فضای دلگیر بینمان

در جستجوی خواهش مبهم شادی افزا

تمام شناختنیها را برشمردیم

اما از پرتو مهربان چشمانت

شرمم آمد که بگویم

من کمی مرگ میخواهم

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 10:45 توسط تنهاترین مرد.
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384
خلوت تنهایی
خلوت تنهاییم را بسته بگذارید

که گر بازش کنید عطرش

همه دنیای پر غوغایتان را

پر ز رخوتهای بی مفهوم خواهد کرد

صدای زوزه بگشودن دربش

چونان نوحه ای از درد و اندوهم

تمام قلبتان افسرده و مغموم خواهد کرد

مرا در خلوت تنهاییم تنها رها سازید

وگرنه مانده وجدانتان

کردارتان را تا ابد محکوم خواهد کرد

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 13:20 توسط تنهاترین مرد.
سه شنبه یازدهم مرداد 1384
درد دل
تاريكي دوران مرا فرا گرفته

خسته و فرسوده از زمان

به دنبال خلوتي ميگردم

تا زخم هاي دلم را وارسي كنم

بوي تعفن آنها نفسم را گرفته

من رهايي را ميجويم

نه مهلت التيام و درمان

آه كه چقدر تلخم

چقدر افسرده و مايوس

مرارت حيات در رگهايم جا گرفته

و من اسير دست اندوه...

تنها و بي امان

تنهاترين مرد

+ نوشته شده در 16:9 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه نهم مرداد 1384
بافته از غم
رشته های غمم را

شعر میبافم

چه کس آیا

با این بافته تیره و ژنده

در عزای شادیها

شریک خواهد شد؟

من همچنان تلخم...

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 12:1 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه دوم مرداد 1384
امشب گريستم
امشب گريستم

نه از درد تنهايي

و نه از دلتنگي تو

بلكه بخاطر آن پيرزن عليل

كه براي رسيدن به بيمارستاني

پنجاه متر آنطرف تر

با زباني گنگ به راننده التماس ميكرد

و بخاطر آن راننده

كه از بيم نا امني

شقاوت را برگزيد

و بخاطر من

كه چون مترسكي بي اختيار

تنها نظاره گر بودم ...

تنهاترين مرد

+ نوشته شده در 12:20 توسط تنهاترین مرد.