آرامش میخواهم
پریشانی در کلماتم نیز جاریست
نوشته هایم آیینه دق شده اند
نیاز به تحول دارم
یک نگاه. یک حادثه...یک عشق
نمی دانم...
کاش تو اینجا بودی
اما نه...میترسم
میترسم لذت بوسیدنت اسیرم کند
خسته ام
دیگر نمیتوانم
کلمات هم ناسازگاری میکنند
چقدر تنهایم
چقدر غمگینم
تنهاترین مرد
در حال خفه شدنم
قلبم به سختی زیر این فشار میتپد
و سینه ام فضایی برای انبساط تنفسی ندارد
باید از همان ابتدا پوست می انداختم
نباید تحمل میکردم
فکر میکردم گذر زمان اوضاع را بهتر میکند
اما اشتباه کردم
هر چه گذشت این پوست ضخیمتر و سخت تر شد
آنقدر ضخیم شده که دیگر نمیتوانم آنرا بشکافم
حتی نمیتوانم رشد کنم
تمام آن سختی ها نشانه بود
نشانه فرا رسیدن زمان پوست اندازی
نشانه لزوم تحول
اما من...
احمقانه به امید بهبود با آنها مدارا کردم
سازش لایه لایه روی پوستم انباشته شده
و نفسم را بریده
دیگر صدایم را هم کسی نمیشنود
باید دوباره سعی کنم
این آخرین رمق است...
تنهاترین مرد
آری تنها یک سایه
که در حضور تو و پرتو نورانی عشقت
موجودیت میافت
اما تو...
حضور این سایه تیره را
در کنارت برنتافتی
و دریچه تلالو عشقت را برویم بستی
ومن اکنون
در میان این همه تاریکی گم شده ام
تنهاترین مرد
تقدیم به وبلاگ سایه های شب
دیشب در فضای دلگیر بینمان
در جستجوی خواهش مبهم شادی افزا
تمام شناختنیها را برشمردیم
اما از پرتو مهربان چشمانت
شرمم آمد که بگویم
من کمی مرگ میخواهم
تنهاترین مرد
که گر بازش کنید عطرش
همه دنیای پر غوغایتان را
پر ز رخوتهای بی مفهوم خواهد کرد
صدای زوزه بگشودن دربش
چونان نوحه ای از درد و اندوهم
تمام قلبتان افسرده و مغموم خواهد کرد
مرا در خلوت تنهاییم تنها رها سازید
وگرنه مانده وجدانتان
کردارتان را تا ابد محکوم خواهد کرد
تنهاترین مرد
خسته و فرسوده از زمان
به دنبال خلوتي ميگردم
تا زخم هاي دلم را وارسي كنم
بوي تعفن آنها نفسم را گرفته
من رهايي را ميجويم
نه مهلت التيام و درمان
آه كه چقدر تلخم
چقدر افسرده و مايوس
مرارت حيات در رگهايم جا گرفته
و من اسير دست اندوه...
تنها و بي امان
تنهاترين مرد
شعر میبافم
چه کس آیا
با این بافته تیره و ژنده
در عزای شادیها
شریک خواهد شد؟
من همچنان تلخم...
تنهاترین مرد
نه از درد تنهايي
و نه از دلتنگي تو
بلكه بخاطر آن پيرزن عليل
كه براي رسيدن به بيمارستاني
پنجاه متر آنطرف تر
با زباني گنگ به راننده التماس ميكرد
و بخاطر آن راننده
كه از بيم نا امني
شقاوت را برگزيد
و بخاطر من
كه چون مترسكي بي اختيار
تنها نظاره گر بودم ...
تنهاترين مرد