فرصت عشق مرا درد تو پایان داد
سیل اشکت اشتیاق بوسه را
از عمق قلبم شست
لرزش اندام تو از خشم و از نفرت
فضای خالی آغوش منرا که
تمنای تنت را داشت
چنان ناکام و در حسرت
رها کرد و تمنای دگر را جست
آه از این درد بی هنگام...
تنهاترین مرد
در پی جمعه پر سعی تباه
ناشی از رفتن از چاله به چاه
حاکی از آخر راه
و افق تیره و تاریک و سیاه
و من رانده ز ما
در دریغ و بغض و آه
و توی نافی ما
سرخوش از بزم سپاه!!!
تنهاترین مرد