تبليغاتX
تنهاترين مرد
سه شنبه چهارم تیر 1387
مادر
به دستت بوسه خواهم زد

که دست تو مرا اینگونه پروردست

دلم میخواهد از زیباترینها هدیه ای سازم

و آنرا در نوازشگر دو دستت

با تمام عشق بگذارم

ولی افسوس

چون زیباتر از تو در جهان هرگز نمی یابم

و دست مهربانت را

که در طول حیاتم یاورم بوده

و جانم با نوازشهای او مانوس گردیده

کم از جان هدیه ای دیگر نمی شاید

حریم امن آغوشت

مرا از چه غم و اندوه و وحشتها رها کرده

چه ساعتها که تا آرامش مطلق

درون گرمی آغوش تو تنهایی خود را فنا کردم

و در چشمان پر عشقت

-همان چشمان زیبایی

که شبها تا سحر

از بهر من بی خواب و با گریه گذر کرده-

نگاهی پر ز احساس و امید

همواره بر راه و مسیرم دیده بان بوده

...

تورا من می ستایم مادر خوبم

که فردوس برینم را

بزیر پای تو ایزد بنا کرده

+ نوشته شده در 13:27 توسط تنهاترین مرد.
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
فراموش شده
ازین نقاب بیزارم

       از این چهره ساختگی

و ازین من دروغین

دلم برای خودم تنگ شده

از آن زمان که

خودم را به حکم قبول دیگران

به پستوخانه تاریک ذهنم تبعید کردم

فراموش شده ام

و اکنون در کوچه پس کوچه های

غم گرفته خاطراتم

به دنبال خودم میگردم

من کجا گم شده ام.........

+ نوشته شده در 11:26 توسط تنهاترین مرد.
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
مبعوث
مبعوث شده ام

به رسالتی که نمیدانم

رسالتی که

              آرامشم در گرو آنست

و این سرگشتگی٫

                        عقوبت آن نادانی

کاش نشانه ای میافتم

+ نوشته شده در 14:0 توسط تنهاترین مرد.
شنبه چهاردهم مهر 1386
گمگشته
در این مسیر پر پیچ و خم ظلمانی

                                         گم شده ام

که نه مبدائی نمایان است

                              و نه راهی به پایان.........

باید به دنبال نوری گشت

که در امنیت تلالو آن

                         بتوان مسیری یافت.......

اما هرچه میگردم

تنها کورسوی فانوس کسانی را می یابم

                     که خیلی را به دنبال دارند

                                         و خود به بیراهه میروند

و بی شرمانه مرا به همراهی میخوانند..........

+ نوشته شده در 14:33 توسط تنهاترین مرد.
چهارشنبه دهم مرداد 1386
ما هیچ...ما نگاه
ای تندیس زیبایی

اکنون که چرخ دوران

من و تو را برای لحظاتی

در یک مکان گرد آورده

و آغوشم پر از التهاب

در بر گرفتن تن توست

و لبانم از عطش بوسه تو خشک شده....

سهم من تنها نگاه است

آنهم دزدانه و منقطع

و یک حسرت مدام

که هر از گاهی زیباییت را

و محرومیتم را

به یادم آورد.........

+ نوشته شده در 17:1 توسط تنهاترین مرد.
شنبه بیست و سوم تیر 1386
دیوانه
عقلم زیر انبوهی از علامت سئوال

مدفون شده

هر چه سعی میکنم

نمیتوانم رهایش سازم

دیگر باید قیدش را بزنم

از این به بعد

دیوانه خواهم شد..............

+ نوشته شده در 13:24 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
دوگانگی
از مدتها پیش آغاز شد

درست در نقطه پایان کودکی

آنجا که در دوراهی تظاهر

من بایدها به یک سو رفت

و من خواستن ها به سویی دیگر

و قدم به قدم

من از من دورتر شد

و دوگانگی روحم را به آتش کشید

اکنون در این جهنم سرگشتگی

من واقعی را گم کرده ام

و بی صبرانه

انتظار پایان را میکشم

+ نوشته شده در 19:40 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه ششم اسفند 1385
گمراه
چه گمراه بودم

آنگاه که تو در کنارم بودی

       و من تو را

             قربانی نادانی های بسیار خود کردم

و اکنون

   در حسرت عشق

                     پیر می شوم.......

+ نوشته شده در 13:45 توسط تنهاترین مرد.
سه شنبه پنجم دی 1385
وسوسه دل انگیز
ای وسوسه دل انگیز

تو را میخواهم

با تمام مصیبتهایی که

بر سرم آوار خواهی کرد

تو را میخواهم

هرچند اضطراب پنهان کردن اشتیاقم

قلبم را فلج خواهد کرد

تو را میخواهم

هرچند اندوه نیافتنت

افسرده ام خواهد ساخت

تو را میخواهم

هر چند بار گناهت

به آتشم خواهد کشید

تو را میخواهم

هرچند در حسرت رسیدنت

تمام عمرم تباه خواهد شد

تو را میخواهم...

+ نوشته شده در 6:41 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385
تنها یادگار
دلم تنگ است برایت

ای تنها یادگار دوران سرخوشی

زمین هم کشیدن بار غمت را تاب نیاورد

پس دل کوچکت چگونه تحمل میکرد

...............

آخرین نگاهت حاکی از رفتن بود

و سرشار از شرمندگی

که دیگر تحملت سر آمده بود

این آخرین دیدار بود

و لحظه گسستن من از خاطرات قدیم

آه که چقدر دلم تنگ است

+ نوشته شده در 7:50 توسط تنهاترین مرد.
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385
بازیچه
نمیدانم زندگی از من چه میخواهد

من که دوری میکنم از او

ولی او همچنان

در بازی دوران

مرا بازیچه میخواهد........

+ نوشته شده در 14:53 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
مادر لبنان
دستهایت را بده مادر

که تو تنهای تنهایی

نه همدردی در این دوران

نه غمخواری

نه فرزندی دگر در این جهان داری

که اولاد جوانت را

به جرم دین و دینداری

به پای دارها بردند

و مادر های بسیاری

چو تو در هجر فرزندان خود ماندند

هزاران حق ایتام فقیر و کودک این سرزمین خوردند

هزاران کودک و پیر و جوان

 از این زمین راندند

و اینک بر سر بی سقف تو

گلهای آتشبار میبارند

بیا دیگر که وقت اندکی مانده

ظالمان در راه اینجایند

............................................

دو چشمش پر ز خون گشته

مسیر اشکها بر گونه هایش خشک گردیده

دو دست از خشم لرزانند

تفنگ کهنه فرزند خود را دست میگیرد

و همراه طنینی جزم میگوید:

" نمی آیم

که هرگز رفتن پر کینه جایز نیست

چه کس گفته

که فرزندی دگر در این جهانم نیست

تمام کودکان این زمین فرزند من هستند

وگر من هم روم زینجا

چه کس در جای فرزندان خونینم

تغاس ظالمان پست و بیدین را

به دست پر ز خون و ننگ آنها

باز خواهد داد

که خون را قیمتی جز خون نمی شاید

نه...من هرگز نمی آیم

که تا این غاصبان را از زمین خویش

با هزاران ننگ در رانم

نمی آیم

که تا پایان خونم را

به خاک این زمین سایم

پس از من نیز صدها مادری چون من

راه منرا پیش می آیند

تا نابودی دشمن

که خون همواره بر شمشیر پیروز است" .......

+ نوشته شده در 12:31 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه یازدهم تیر 1385
بزم بی تو
امشب

در دل این بزم

و در میان این خیل خوشگذران

قلبم را یاد تو به درد می آورد

و گلویم را

بغض دلتنگی حضورت میفشارد

کاش تو بودی

و کاش این بزم بزم تو بود

چه کنم که هنوز

رفتنت را باور نکرده ام

و هنوز خاطراتت

در لحظات زندگی من جاریست...

+ نوشته شده در 12:27 توسط تنهاترین مرد.
چهارشنبه دهم خرداد 1385
گذشته ها
روحم در گذشته ها سرگردان است

و بدنبال دلخوشیهایش میگردد

که جایی در خاطرات قدیم گم شده است

.....

کاش همانجا آرام میگرفتم.....

 

+ نوشته شده در 16:37 توسط تنهاترین مرد.
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385
تراژدی
نمیدانم....شاید مینوشتم

اما نه ...

خوب که فکر میکنم میبینم

برایم نوشته شده بود

و من تنها آنرا اجرا میکردم

خط به خط

مثل یک بازیگر خوب

اما چرا سهم من

یک تراژدی بود

آن هم به این تلخی........

+ نوشته شده در 10:17 توسط تنهاترین مرد.
جمعه یازدهم فروردین 1385
سال تحویل
و چنین شد عاقبت سال تلخی

که در تیرگی اندوه

تحویل رفتگانش دادیم...

نوروزی بدون هفت سین

همراه با دلتنگی برای تازه رفتگان

و یک افسردگی مزمن..........

 

+ نوشته شده در 9:21 توسط تنهاترین مرد.
شنبه بیست و نهم بهمن 1384
گذر تلخ
گاهی چه دیر میفهمیم

و چه زود از دست میدهیم

و چه ساده فراموش میکنیم

اما همواره تلخ میگذریم....

+ نوشته شده در 12:22 توسط تنهاترین مرد.
دوشنبه دهم بهمن 1384
این درد است
این درد است

که گلویم را می فشارد

و با هر تپش قلبم

در رگهای خشکیده جانم

جاری می گردد

این درد است

که هر نفسم به بوی آن

آغشته است

و رد پایش بر تمامی خاطراتم

حک شده است........

من سالهاست که به نفرین زندگی دچارم

و اکنون که مرگ

 بر اطرافم سایه افکنده

نصیب من تنها حسرت است

و باز هم درد ......!

+ نوشته شده در 8:40 توسط تنهاترین مرد.
شنبه بیست و چهارم دی 1384
دار سكوت

دلم ميخواهد

تمام جانم را فرياد سازم

و بر سر اين روزگار بكوبم

اما افسوس...

مدتهاست كه حنجره ام را

در قربانگاه افسردگي

به دار سكوت آويخته ام

+ نوشته شده در 14:0 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه یازدهم دی 1384
و تو رفتی
و تو رفتی و پس از تو همه چیز

بوی تاریکی شبهای فراقم میداد

هر گل ناز دگر بعد از تو

پشت بی مهری اسحاب فراق

ناشکفته ز غمش جان میداد

و درین تنهایی

سبزی عشق به زردی گروید

اثر گرمی دستان تو هم

روی دستان ضعیفم یخ بست

و همان سایه بی عشق سیاه

بر دل نازک من فرش افکند

عشق در کنج وجودم پژمرد

نا امیدی دل منرا افشرد

و اجل...

همچنان خیره به من بی تمییز

و تو رفتی و پس از تو همه چیز...

 

+ نوشته شده در 9:44 توسط تنهاترین مرد.
شنبه سوم دی 1384
قربانی
  ای زمین 

  او را در آغوش سرد خود پناه ده 

  که از هیچ آغوش گرمی بهره نجست 

  و برایش مامنی ساز تا در آن 

  به تنهایی از تمام مرگ لذت ببرد 

  که او به تنهایی خو کرده بود  

  و از زندگی جز تلخی ندید 

  که قربانی فرهنگی مسموم بود 

 

+ نوشته شده در 12:33 توسط تنهاترین مرد.
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384
همیشگی ترین همراه
مشکوکم

به بصیرت چشمانی

که زیبایی را

در جای جای وجودت نمی بینند

متحیرم

از قساوت قلبهایی

که عطوفت را

در لحظه لحظه حضورت نمی یابند

و متاسفم

از بلاهت کسانی

که از بیم قهرت

رضایت را

در طاعتی کورکورانه میجویند

ای همیشگی ترین همراه ...

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 10:34 توسط تنهاترین مرد.
شنبه بیست و هشتم آبان 1384
آرامش سایه ها
در تيرگي سايه ها

آرامشيست

كه از تعلق به رنگها

ميكاهد ...

تنهاترين مرد

+ نوشته شده در 12:11 توسط تنهاترین مرد.
شنبه چهاردهم آبان 1384
سی سالگی

سي سال گذشت

در شعله هاي شمع

خاطرات كهنه را مرور ميكنم

تولد: خاطرات گنگ، دگرگوني

كودكي: جنگ، آوارگي، غربت، محروميت

مدرسه: سرهاي تراشيده، جورابهاي سفيد، سطل، آتش، پاچه هاي پاره

نوجواني: بلوغ، احكام، رساله، يك دنيا پرسش بي پاسخ

جواني: خفقان، كميته، بازداشت، تعهد، ترس

دانشگاه: جستجو، سياست، شور، تحول، اميد، روزنامه

ازدواج: تغيير، فشار زندگي، اقتصاد، كار كار كار؟!

اما بعد: سركوب، انفعال، ياس، رجعت !!!

و دردي ناگفتي كه بر سراسر خاطراتم سايه افكنده...

ديگر نفسم ياراي كشتن شعله هاي شمع را ندارد...

من پيرتر شده ام

+ نوشته شده در 9:38 توسط تنهاترین مرد.
یکشنبه یکم آبان 1384
دیو و دلبر
دیو:

کاش میدانستی

زشتی چهره من

حاصل تلخ طلسمیست که بگشودن آن

جز به عشق تو و دلدادگیت

ممکن نیست

 

دلبر:

کاش میدانستی

چهره خسته تو

هیچگاه در نظرم زشت نبود

تندی خوی تو بود

که مرا می آزرد

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 9:17 توسط تنهاترین مرد.
شنبه بیست و سوم مهر 1384
بزرگ میشوم
بزرگ میشوم

کودک درونم را سالهاست

که به فریب خرید بازیچه ای

خوابانده ام

وای به روزی که برخیزد

و بازیچه اش را طلب کند

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 10:35 توسط تنهاترین مرد.
شنبه شانزدهم مهر 1384
تا تو

فاصله تا تو

يک نگاهست. بارانی

و اين خود معبريست طولانی

که از دهشت

 او را عابری نخواهد بود

مگر دست خسته ام

که او نيز در ابتدا بازمانده ايست

انتظار دست صافی

مگر مساعدتی

....

اينک تو ای عشق

ای پاکی زلال

ياريش گردان

.....

دستت را به من بده

تنهاترين مرد

+ نوشته شده در 10:15 توسط تنهاترین مرد.
دوشنبه یازدهم مهر 1384
دلم تنگ است
آه ای تمام کودکیهایم

دلم تنگ است

برای شادمانیهای یکرنگت

دلم تنگ است

برای خواستن بی مصلحت بینی

برای دوستی بی آز و بی منت

دلم تنگ است

برای آرزوهای عجیب و بی سرانجامت

دلم تنگ است

برای بی خیالیها

برای بازی شیرین و زیبایت

دلم تنگ است

...   ...   ...   ...

دلم تنگ است و مالامال از غمها

دگر جایی برای شادی و لبخند باقی نیست

کمر در زیر این بار عظیم زندگی

ناراست گردیده

دگر حتی تمنایی ز بخت و عمر باقی نیست

...   ...   ...   ...

دلم تنگ است

فضای خواهشش را

ترس از آینده و افسوس بگذشته

به حصر خود درآورده

و اینک چیست

جز بگذشته آینده و آتی بگذشته

و من اکنون و هر اکنون دیگر هم

دلم تنگ است

تنهاترین مرد

 

+ نوشته شده در 16:44 توسط تنهاترین مرد.
سه شنبه پنجم مهر 1384
غبطه

هرچند نفسم را

مدیون توام

اما...

مرا ببخش که

به آرامش خاطرت غبطه میخورم

هرچند فرصت حضورم را

مدیون توام

اما...

مرا ببخش که

به غروب عاشقانه ات غبطه میخورم

ای اسطوره گمنام

مرا ببخش که

به رستگاریت غبطه میخورم

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 13:36 توسط تنهاترین مرد.
شنبه دوم مهر 1384
خنده بی نگرانی

چهره ات...

نقشینه مشقت زندگیست

و تو...

بی نگرانی میخندی

تنهاترین مرد

+ نوشته شده در 15:2 توسط تنهاترین مرد.