که دست تو مرا اینگونه پروردست
دلم میخواهد از زیباترینها هدیه ای سازم
و آنرا در نوازشگر دو دستت
با تمام عشق بگذارم
ولی افسوس
چون زیباتر از تو در جهان هرگز نمی یابم
و دست مهربانت را
که در طول حیاتم یاورم بوده
و جانم با نوازشهای او مانوس گردیده
کم از جان هدیه ای دیگر نمی شاید
حریم امن آغوشت
مرا از چه غم و اندوه و وحشتها رها کرده
چه ساعتها که تا آرامش مطلق
درون گرمی آغوش تو تنهایی خود را فنا کردم
و در چشمان پر عشقت
-همان چشمان زیبایی
که شبها تا سحر
از بهر من بی خواب و با گریه گذر کرده-
نگاهی پر ز احساس و امید
همواره بر راه و مسیرم دیده بان بوده
...
تورا من می ستایم مادر خوبم
که فردوس برینم را
بزیر پای تو ایزد بنا کرده
از این چهره ساختگی
و ازین من دروغین
دلم برای خودم تنگ شده
از آن زمان که
خودم را به حکم قبول دیگران
به پستوخانه تاریک ذهنم تبعید کردم
فراموش شده ام
و اکنون در کوچه پس کوچه های
غم گرفته خاطراتم
به دنبال خودم میگردم
من کجا گم شده ام.........
به رسالتی که نمیدانم
رسالتی که
آرامشم در گرو آنست
و این سرگشتگی٫
عقوبت آن نادانی
کاش نشانه ای میافتم
گم شده ام
که نه مبدائی نمایان است
و نه راهی به پایان.........
باید به دنبال نوری گشت
که در امنیت تلالو آن
بتوان مسیری یافت.......
اما هرچه میگردم
تنها کورسوی فانوس کسانی را می یابم
که خیلی را به دنبال دارند
و خود به بیراهه میروند
و بی شرمانه مرا به همراهی میخوانند..........
اکنون که چرخ دوران
من و تو را برای لحظاتی
در یک مکان گرد آورده
و آغوشم پر از التهاب
در بر گرفتن تن توست
و لبانم از عطش بوسه تو خشک شده....
سهم من تنها نگاه است
آنهم دزدانه و منقطع
و یک حسرت مدام
که هر از گاهی زیباییت را
و محرومیتم را
به یادم آورد.........
مدفون شده
هر چه سعی میکنم
نمیتوانم رهایش سازم
دیگر باید قیدش را بزنم
از این به بعد
دیوانه خواهم شد..............
درست در نقطه پایان کودکی
آنجا که در دوراهی تظاهر
من بایدها به یک سو رفت
و من خواستن ها به سویی دیگر
و قدم به قدم
من از من دورتر شد
و دوگانگی روحم را به آتش کشید
اکنون در این جهنم سرگشتگی
من واقعی را گم کرده ام
و بی صبرانه
انتظار پایان را میکشم
آنگاه که تو در کنارم بودی
و من تو را
قربانی نادانی های بسیار خود کردم
و اکنون
در حسرت عشق
پیر می شوم.......
تو را میخواهم
با تمام مصیبتهایی که
بر سرم آوار خواهی کرد
تو را میخواهم
هرچند اضطراب پنهان کردن اشتیاقم
قلبم را فلج خواهد کرد
تو را میخواهم
هرچند اندوه نیافتنت
افسرده ام خواهد ساخت
تو را میخواهم
هر چند بار گناهت
به آتشم خواهد کشید
تو را میخواهم
هرچند در حسرت رسیدنت
تمام عمرم تباه خواهد شد
تو را میخواهم...
ای تنها یادگار دوران سرخوشی
زمین هم کشیدن بار غمت را تاب نیاورد
پس دل کوچکت چگونه تحمل میکرد
...............
آخرین نگاهت حاکی از رفتن بود
و سرشار از شرمندگی
که دیگر تحملت سر آمده بود
این آخرین دیدار بود
و لحظه گسستن من از خاطرات قدیم
آه که چقدر دلم تنگ است
من که دوری میکنم از او
ولی او همچنان
در بازی دوران
مرا بازیچه میخواهد........
که تو تنهای تنهایی
نه همدردی در این دوران
نه غمخواری
نه فرزندی دگر در این جهان داری
که اولاد جوانت را
به جرم دین و دینداری
به پای دارها بردند
و مادر های بسیاری
چو تو در هجر فرزندان خود ماندند
هزاران حق ایتام فقیر و کودک این سرزمین خوردند
هزاران کودک و پیر و جوان
از این زمین راندند
و اینک بر سر بی سقف تو
گلهای آتشبار میبارند
بیا دیگر که وقت اندکی مانده
ظالمان در راه اینجایند
............................................
دو چشمش پر ز خون گشته
مسیر اشکها بر گونه هایش خشک گردیده
دو دست از خشم لرزانند
تفنگ کهنه فرزند خود را دست میگیرد
و همراه طنینی جزم میگوید:
" نمی آیم
که هرگز رفتن پر کینه جایز نیست
چه کس گفته
که فرزندی دگر در این جهانم نیست
تمام کودکان این زمین فرزند من هستند
وگر من هم روم زینجا
چه کس در جای فرزندان خونینم
تغاس ظالمان پست و بیدین را
به دست پر ز خون و ننگ آنها
باز خواهد داد
که خون را قیمتی جز خون نمی شاید
نه...من هرگز نمی آیم
که تا این غاصبان را از زمین خویش
با هزاران ننگ در رانم
نمی آیم
که تا پایان خونم را
به خاک این زمین سایم
پس از من نیز صدها مادری چون من
راه منرا پیش می آیند
تا نابودی دشمن
که خون همواره بر شمشیر پیروز است" .......
در دل این بزم
و در میان این خیل خوشگذران
قلبم را یاد تو به درد می آورد
و گلویم را
بغض دلتنگی حضورت میفشارد
کاش تو بودی
و کاش این بزم بزم تو بود
چه کنم که هنوز
رفتنت را باور نکرده ام
و هنوز خاطراتت
در لحظات زندگی من جاریست...
و بدنبال دلخوشیهایش میگردد
که جایی در خاطرات قدیم گم شده است
.....
کاش همانجا آرام میگرفتم.....
اما نه ...
خوب که فکر میکنم میبینم
برایم نوشته شده بود
و من تنها آنرا اجرا میکردم
خط به خط
مثل یک بازیگر خوب
اما چرا سهم من
یک تراژدی بود
آن هم به این تلخی........
که در تیرگی اندوه
تحویل رفتگانش دادیم...
نوروزی بدون هفت سین
همراه با دلتنگی برای تازه رفتگان
و یک افسردگی مزمن..........
و چه زود از دست میدهیم
و چه ساده فراموش میکنیم
اما همواره تلخ میگذریم....
که گلویم را می فشارد
و با هر تپش قلبم
در رگهای خشکیده جانم
جاری می گردد
این درد است
که هر نفسم به بوی آن
آغشته است
و رد پایش بر تمامی خاطراتم
حک شده است........
من سالهاست که به نفرین زندگی دچارم
و اکنون که مرگ
بر اطرافم سایه افکنده
نصیب من تنها حسرت است
و باز هم درد ......!
دلم ميخواهد
تمام جانم را فرياد سازم
و بر سر اين روزگار بكوبم
اما افسوس...
مدتهاست كه حنجره ام را
در قربانگاه افسردگي
به دار سكوت آويخته ام
بوی تاریکی شبهای فراقم میداد
هر گل ناز دگر بعد از تو
پشت بی مهری اسحاب فراق
ناشکفته ز غمش جان میداد
و درین تنهایی
سبزی عشق به زردی گروید
اثر گرمی دستان تو هم
روی دستان ضعیفم یخ بست
و همان سایه بی عشق سیاه
بر دل نازک من فرش افکند
عشق در کنج وجودم پژمرد
نا امیدی دل منرا افشرد
و اجل...
همچنان خیره به من بی تمییز
و تو رفتی و پس از تو همه چیز...
او را در آغوش سرد خود پناه ده
که از هیچ آغوش گرمی بهره نجست
و برایش مامنی ساز تا در آن
به تنهایی از تمام مرگ لذت ببرد
که او به تنهایی خو کرده بود
و از زندگی جز تلخی ندید
که قربانی فرهنگی مسموم بود
به بصیرت چشمانی
که زیبایی را
در جای جای وجودت نمی بینند
متحیرم
از قساوت قلبهایی
که عطوفت را
در لحظه لحظه حضورت نمی یابند
و متاسفم
از بلاهت کسانی
که از بیم قهرت
رضایت را
در طاعتی کورکورانه میجویند
ای همیشگی ترین همراه ...
تنهاترین مرد
آرامشيست
كه از تعلق به رنگها
ميكاهد ...
تنهاترين مرد

سي سال گذشت
در شعله هاي شمع
خاطرات كهنه را مرور ميكنم
تولد: خاطرات گنگ، دگرگوني
كودكي: جنگ، آوارگي، غربت، محروميت
مدرسه: سرهاي تراشيده، جورابهاي سفيد، سطل، آتش، پاچه هاي پاره
نوجواني: بلوغ، احكام، رساله، يك دنيا پرسش بي پاسخ
جواني: خفقان، كميته، بازداشت، تعهد، ترس
دانشگاه: جستجو، سياست، شور، تحول، اميد، روزنامه
ازدواج: تغيير، فشار زندگي، اقتصاد، كار كار كار؟!
اما بعد: سركوب، انفعال، ياس، رجعت !!!
و دردي ناگفتي كه بر سراسر خاطراتم سايه افكنده...
ديگر نفسم ياراي كشتن شعله هاي شمع را ندارد...
من پيرتر شده ام
کاش میدانستی
زشتی چهره من
حاصل تلخ طلسمیست که بگشودن آن
جز به عشق تو و دلدادگیت
ممکن نیست
دلبر:
کاش میدانستی
چهره خسته تو
هیچگاه در نظرم زشت نبود
تندی خوی تو بود
که مرا می آزرد
تنهاترین مرد
کودک درونم را سالهاست
که به فریب خرید بازیچه ای
خوابانده ام
وای به روزی که برخیزد
و بازیچه اش را طلب کند
تنهاترین مرد
فاصله تا تو
يک نگاهست. بارانی
و اين خود معبريست طولانی
که از دهشت
او را عابری نخواهد بود
مگر دست خسته ام
که او نيز در ابتدا بازمانده ايست
انتظار دست صافی
مگر مساعدتی
....
اينک تو ای عشق
ای پاکی زلال
ياريش گردان
.....
دستت را به من بده
تنهاترين مرد
دلم تنگ است
برای شادمانیهای یکرنگت
دلم تنگ است
برای خواستن بی مصلحت بینی
برای دوستی بی آز و بی منت
دلم تنگ است
برای آرزوهای عجیب و بی سرانجامت
دلم تنگ است
برای بی خیالیها
برای بازی شیرین و زیبایت
دلم تنگ است
... ... ... ...
دلم تنگ است و مالامال از غمها
دگر جایی برای شادی و لبخند باقی نیست
کمر در زیر این بار عظیم زندگی
ناراست گردیده
دگر حتی تمنایی ز بخت و عمر باقی نیست
... ... ... ...
دلم تنگ است
فضای خواهشش را
ترس از آینده و افسوس بگذشته
به حصر خود درآورده
و اینک چیست
جز بگذشته آینده و آتی بگذشته
و من اکنون و هر اکنون دیگر هم
دلم تنگ است
تنهاترین مرد

هرچند نفسم را
مدیون توام
اما...
مرا ببخش که
به آرامش خاطرت غبطه میخورم
هرچند فرصت حضورم را
مدیون توام
اما...
مرا ببخش که
به غروب عاشقانه ات غبطه میخورم
ای اسطوره گمنام
مرا ببخش که
به رستگاریت غبطه میخورم
تنهاترین مرد

چهره ات...
نقشینه مشقت زندگیست
و تو...
بی نگرانی میخندی
تنهاترین مرد